این لبخند بر لب منرژ «بورژوا» نیستمژههایم طبیعی برگشتهاندرژ گونه نزدهامبرق چشمانم نیزدر چشم هیچ رقاصهای پیدا نمیشودوقتی برویچراغها خاموش میشوندو سیندرلایتشستن زمین رااز سر خواهد گرفت....
ادامه مطلبمهرهی شطرنج بازی پیرموظیفهی منبیحرکت ماندن است...
ادامه مطلبهر روزپیراهنم را اتو میکنمکفشها را دستمال میکشمزندگی اما مرتب نمیشود...
ادامه مطلباگر به شاخۀ توت سفیدببندند طناب رااین مرگدهان چند نفر را شیرین خواهد کردکوهاشارۀ دشت استبه پرواز پرندههاپس اشارۀ کوچک مراکدام پرنده میبیند، کدام؟به رؤیاست مگرپرندهای بر سرانگشت بنشیندبه رؤیا نیست ا...
ادامه مطلببرایم آینه ای تازه بفرستآینه ام چنان پر شد از عکس شکسته امکه شکست......
ادامه مطلبزنگ میزدییک تلفن کوچکدو دقیقهای وسایلم را جمع میکردممداد و مسواک و مسکننهمسکن هم بر نمیداشتمدامن و لباس خواب فقطبعدسفر که نهگم میشدیم....
ادامه مطلبمناز میان واژه های زلالدوستی رابرگزیده امآنجا کهبرف های تنهاییآب می شونددر صدای تابستانی یک دوست...
ادامه مطلببگذار هيجانِ آن خاطره،غريبىِ اين دلتنگى،نقشِ اين شادى،كهنگىِ اين غصه،رنجِ آن شعر،سكوتِ اين گمشدگى،بهاى اين عشق...بگذار پيچيدگىِ لعنتىِ اين زندگىتو را به گريه بىاندازد.بگذار دلش آرام بگيرد كه زنده است؛او كه از دنياى تو گريخته استوُ تو در دنياى او از هم گسستهاى....
ادامه مطلبانگشتت راهرجای نقشه خواستی بگذارفرقی نمی کندتنهایی منعمیق ترین جای جهان استو انگشتان تو هیچ وقتبه عمق فاجعه پی نخواهند برد....
ادامه مطلبچراغ راتو به دست من داده ایتا مرا، توروشن تر ببینی وتو را، منتاریک تر...
ادامه مطلبفرشته پناهیدر تابلوباد می وزدبالاتر نمی رود دامن اش...
ادامه مطلبهواپیما بلند شدو درد کندن روسری نبوددرد این بودبعضی ها ...دل می کندند...
ادامه مطلبﺁﺭﺯﻭ ﮐﻦ ﺁﻥ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﯿﻔﺘﺪ ﺭﺅﯾﺎ ﺑﺒﺎﺭﺩ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺑﺮﻗﺼﻨﺪ ﻗﻨﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻨﺪﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺎ ﻣﺎ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ... شاعر: سید علی صالحی...
ادامه مطلبیاد گرفته ام تنهایی ام را ماهرانه پشت روزنامه ای پنهان کنم ! اما از مهتاب که بوی شانه های تو را می دهد چیزی را نمی توان پنهان کرد . . ....
ادامه مطلبباران در شهر ساحلی مسافری ست تنها که چشم اندازش را به میل خویش می آراید؛ از سرعت ماشین ها می کاهد و به سرعت رهگذران می افزاید صف اتوبوس را از کنار خیابان به سینه کش دیوار می کشاند روزنامه های باطل را چتر می کند و بیش از آن که در انتهای خیابان به دریا بزند٬ رستوران های ساحلی را در خلوت ترین ساعت روز از مشتریان آب کشیده می انبارد من باران های پیش بینی نا شده را دوست می دارم دویدن بچه ها هجوم کبوتران به پل های راه آهن پاره شدن چرت کشتی های تنبل درباراندازها بی تفاوتی گربه ها در گرم ترین گوشه ی پنجره چسپندگی پیراهن های خیس برجستگی تندیس وار عضلات جوان و بازگشت رنگ های پنهان به چهره ها به برگ ها ...
ادامه مطلبدنبال مقصر می گردی؟ راه دوری نرو غیر از خودت کسی تقصیری نداشت! او فقط به تو کمی امید داد تو در مقابل همه چیزت را . . ....
ادامه مطلبچه بی کران ندارمت چه عاشقانه نیستی شاعر: مهدی سهیلی...
ادامه مطلبتمامِ حرف من این است که کاش آدم ها یاد بگیرند که عشق پدیده ای حس کردنی است نه فکر کردنی . . ....
ادامه مطلبکارگر بودیم پدربزرگم پدرم خودم و این عشق لعنتی که از همه کارگرتر بود شاعر: حمید جدیدی...
ادامه مطلبامروز را در خانه می مانم و در به روی کس نمی گشایم، اما بی در و پیکر است خانه ی ذهنم، می آیند و می روند دوستان ناموافق و آشنایان ناسازگار......
ادامه مطلب