حسن آذریپیراهنت را بپوشو از پشت پنجره کنار بیابگذار شب، به راهش ادامه دهد......
ادامه مطلبنرگس صرافیان طوفانسراغم را بگیرکه دلم برای شنیدنِ صدای توو شنیدنِ اسمم از زبان تو تنگ شدهبا من حرف بزناز حالت، از روزمرِگی هایتاصلا از خبرهایِ روز بگواما بگواما باش...که بدونِ تو، چیزی شبیه زندگی ؛تویِ گلویم گیر می کند! بخوانید...
ادامه مطلبگاهی وقتها سنگریزه ام در بستر رودخانه و گاه رودخانه ام بر بستری از سنگ رفته ام یا مانده ام؟...
ادامه مطلبنگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان داردزبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان داردچه خواهش ها در این خاموشیِ گویاست نشنیدی؟تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان داردبیا تا آنچه از دل می رسد بر دیده بنشانیمزبان بازی به حرف و صوت معنی را زیان داردچو هم پرواز خورشیدی مکن از سوختن پرواکه جفت جان ما در باغ آتش آشیان داردالا ای آتشین پیکر! برآی از خاک و خاکسترخوشا آن مرغ بالاپر که بال کهکشان داردزمان فرسود دیدم هرچه از عهد ازل دیدمزهی این عشق عاشق کش که عهد بی زمان داردببین داس بلا ای دل مشو زین داستان غافلکه دست غارت باغ است و قصد ارغوان دارددرون ها شرحه شرحه است از دم و داغ جدایی هابیا از بانگ نی بشنو که شرحی خون فشان دارددهان سایه می بندند و باز از عشوه ی عشقتخروش جان او آوازه در گوش جهان دارد(ه - ال...
ادامه مطلبرنج صیقل داده بود سرانگشتان تو را چون تن درختی که در گردنههای تند میگیرد دست کوهنوردانِ مردد را...
ادامه مطلبتهران همیشه مسافر است با چمدانی در دست از این اتوبان به آن اتوبان...
ادامه مطلبو اگر مینویسمدوست دارم بدانیدر خلا دنیایِ بی جاذبه از نبودنتعجیب معلقممیچرخمو میچرخمو میچرخمو در چشمهای ناباورِ یک سرگردانِ دلتنگکسی رامی بینمشبیهِ خودمکه هنوز عاشقِ کسی ست شبیهِ تو Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلباز من نخواه که دوستت نداشته باشم عشق اگر بمیرد زندگی بال هایش را می گشاید و می پرد چنان پرنده ای که ناگهان بهراسد...
ادامه مطلباین لبخند بر لب منرژ «بورژوا» نیستمژههایم طبیعی برگشتهاندرژ گونه نزدهامبرق چشمانم نیزدر چشم هیچ رقاصهای پیدا نمیشودوقتی برویچراغها خاموش میشوندو سیندرلایتشستن زمین رااز سر خواهد گرفت....
ادامه مطلبمهرهی شطرنج بازی پیرموظیفهی منبیحرکت ماندن است...
ادامه مطلبصداي ساييده شدن به کليدهاي ديگرديوانهام ميکنددر اين جيب تنگ و تاريککليد خانهي مادربزرگ شدهامخانه را کوبيدهاندمادربزرگ مردهچرا مرا از اين حلقه درنميآوري؟...
ادامه مطلببه من بیاموزچگونه عطر به گل سرخش باز میگرددتا من به تو بازگردممادر!...به من بیاموزچگونه خاکستر، دوباره اخگر میشودو رودخانه، سرچشمهو آذرخشها، ابرو چگونه برگهای پاییز دوباره به شاخههاباز میگرددتا من به تو بازگردم مادر!......
ادامه مطلبنیمه یِ خالیِ این تختهر شب خوابِ تو را میبیند!دیر فهمیدم ...که تمام اتفاق هایِ عاشقانه یِ جهان ،فقط رویِ تختخوابهایِتک نفره می افتد...
ادامه مطلببهخاطر توزبانِ سکوت را آموختمتا از تو گلایه نکنم ..و با تلخی نگویمتکه توتنهایم گذاشتی...
ادامه مطلبصبورمانند درختی که در آتش میسوزدو توان گریختن ندارد!حیرت زده مانند گوزنی کهشاخ های بلنددر شاخه گرفتارش کرده اند...!همه, این روزها این چنینیم!...
ادامه مطلبپرنده بود زنلَختی به شانهی مرد نشستآوازی خواند.پرید.رفت.و مرد،گرامافونی که سوزنَش یکعمرروی آواز پرندهگیر کرد،ماند!...
ادامه مطلبهر روزپیراهنم را اتو میکنمکفشها را دستمال میکشمزندگی اما مرتب نمیشود...
ادامه مطلباگر به شاخۀ توت سفیدببندند طناب رااین مرگدهان چند نفر را شیرین خواهد کردکوهاشارۀ دشت استبه پرواز پرندههاپس اشارۀ کوچک مراکدام پرنده میبیند، کدام؟به رؤیاست مگرپرندهای بر سرانگشت بنشیندبه رؤیا نیست ا...
ادامه مطلببرایم آینه ای تازه بفرستآینه ام چنان پر شد از عکس شکسته امکه شکست......
ادامه مطلبزنگ میزدییک تلفن کوچکدو دقیقهای وسایلم را جمع میکردممداد و مسواک و مسکننهمسکن هم بر نمیداشتمدامن و لباس خواب فقطبعدسفر که نهگم میشدیم....
ادامه مطلب