107
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 4:04
مهم نيست خانهات کجا باشد برای يافتنت کافی است چشمهايم را ببندم خلاصه بگويم حالا... عشق پيچکی است که ديوار نمیشناسد
108
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 4:04
رویای تو، کودکی بود دری را کوبید و فرار کرد
یادداشت تشکر
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 4:04
به آنهایی که عاشقشان نیستم خیلی مدیونم. احساس آسودگی خاطر میکنم وقتی میبینم کسِ دیگری به آنها بیشتر نیاز دارد. شادم از این که خوابشان را پریشان نمیکنم. آرامشی که با آنها احساس میکنم، آزادی که با آنها دارم، عشق، نه میتواند بدهد، نه بگیرد. برای آمدنشان به انتظار نمینشینم، پای پنجره، جلوی در. مثل یک سا...
109
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 4:04
یاد گرفته ام تنهایی ام را ماهرانه پشت روزنامه ای پنهان کنم ! اما از مهتاب که بوی شانه های تو را می دهد چیزی را نمی توان پنهان کرد . . .
99
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 7:55
باران در شهر ساحلی مسافری ست تنها که چشم اندازش را به میل خویش می آراید؛ از سرعت ماشین ها می کاهد و به سرعت رهگذران می افزاید صف اتوبوس را از کنار خیابان به سینه کش دیوار می کشاند روزنامه های باطل را چتر می کند و بیش از آن که در انتهای خیابان به دریا بزند٬ رستوران های ساحلی را در خلوت ترین ساعت روز ...
100
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 7:55
نمیدانم تو هم مثل من کوری یا به تأمل چشمهایت را بستهای؟ دست به دیوار میکشی و میگویی برآمدگی یک ستون از دیوار تو را به یاد چه میاندازد؟ دست روی پتو میکشم و میگویم دو نفر از بیکسی کنار هم خوابیدهاند رژ از کیف برمیداری به لبهایت میزنی و مدتهاست برایم مهم نیست چه رنگی داشته باشد دست روی میز میبرم این خو...
89
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:25
دنبال مقصر می گردی؟ راه دوری نرو غیر از خودت کسی تقصیری نداشت! او فقط به تو کمی امید داد تو در مقابل همه چیزت را . . .
90
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:25
چه بی کران ندارمت چه عاشقانه نیستی شاعر: مهدی سهیلی
91
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:25
تمامِ حرف من این است که کاش آدم ها یاد بگیرند که عشق پدیده ای حس کردنی است نه فکر کردنی . . .
92
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:25
کارگر بودیم پدربزرگم پدرم خودم و این عشق لعنتی که از همه کارگرتر بود شاعر: حمید جدیدی
93
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:25
امروز را در خانه می مانم و در به روی کس نمی گشایم، اما بی در و پیکر است خانه ی ذهنم، می آیند و می روند دوستان ناموافق و آشنایان ناسازگار...
94
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:25
حقیقت این بود؛ هر آنقدر که توانستیم کسی را خوشحال کردیم، به همان اندازه هم تنها ماندیم . . .
95
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:25
دیده از اشک و دل از داغ و لب از آه پُر است عشق در هر گذری رنگ دگر می ریزد شاعر: صائب تبریزی
96
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:25
درس زیاد می خواندم و هر جایی که برایم مهم بود با یک مداد زیرش خط می کشیدم: "قانون اول نیوتن" همیشه یکی از سوال های امتحانی بود. قانون "جاذبه" هم، گفتم "جاذبه"، یاد چشم های تو افتادم . . . و چشم عضو مهمی ست وگر نه زن ها اینقدر با دقت، رو به آینه "زیرش با مداد خط نمی کشیدند" شاعر: حمید جدیدی
97
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:25
هر انسانی که نمیتوانم دوستش بدارم سرچشمهی اندوهیست ژرف برای من. هرانسانی که روزی دوستش داشتهام و دیگر نمیتوانمش دوست بدارم گامیست به سوی مرگ برای من. آن روز که دیگر نتوانم کسی را دوست بدارم خواهم مرد. آی شمایان، که میدانید شایستهی عشق مناید، مراقب باشید، مراقب باشید تا مرا نکشید. +ژئو بوگزا
98
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:25
دروغ بود از خاک هیچ کس درخت نمی روید و گرنه تا حالا هزاران زیتون و انجیر و توت سیاه، هر طور شده شاخه هایشان را به شهر رسانده بودند تا هیچ بازمانده ای نتواند در مقابل برگهای به هم تنیده کسی را بعد از کسی کسی را بجای کسی کسی را با خیال کسی ببوسد.